می خواهم سرباز او باشم...
نه مرگ آنقدر ترسناک است و نه زندگی آنقدر شیرین که آدمی پای برشرافت خود گذارد.
درباره وبلاگ


وبلاگ شخصی جواد کیهانی

آرشيو وبلاگ
  • آمار وبلاگ
    • کل بازديد : 196836
    • تاريخ ايجاد وبلاگ : دوشنبه 18 دی 1391 
    • کل نظرات : 46
    • تعداد کل پست ها : 428
    • آخرين بروز رساني : چهارشنبه 1 مرداد 1393 

    پدرم دوستي داشت به همين كيفيت آسيب ديده جنگ؛ يك دست هم البته نداشت. رفقاش به شوخي بهش مي گفتند: كلمن. حاج كلمن. از خنده ريسه مي رفت و سرخ مي شد خودش. همش مي خنديد. خودش مي گفت آره ديگه كلمن شديم ما با يك شير آب اون پايين. مرد. بچه بودم هنوز كه حاج كلمن مرد؛ بالطبع از ميزان جراحات. از گريه سرخ شده بودند رفقاش.



     


    0       نظرات
    چهارشنبه 25 بهمن 1391 
    جواد کیهانی